|
یا علی
|
اااااااااااااااااااااااااااااای ول پهلوون گفتیم به کسی دل نمیبندی، اما انگار
خورشید زندگیتو از این رو به اون رو کرده بود.
یه روزنیشستیم با خدای خودمون خلوت کردیم. گفتیم :
اااااااااااااااااااااای خدا دیدی پهلوونت چطوری شکست؟ دیدی پهلوونت
با خاک یکی شد؟ بگیر دستمونو نزار سنگینیه این غم بشکونه
کمرمونو.
بد روزایی بود.
خلاصه من و ننه یه روزایی رو گذروندیم که سگ نگذروند.
به یه سال نکشید که ننه از غصه خورشید خانوم یا شایدم از حال و
روز ما بوده ؟ شاید میدیده حیدرش داره ذره ذره آب میشه.
مریض شد و به جا افتاد.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااای حیدر ننت هم داره تنهات میزاره . چی مـــــــــــــــــــی کنی ؟
ننه هر روز ضعیف و ضعیفتر میشد تا اینکه یه روز جمعه حیدرو
تنها گذاشت و رفت.
حیدر ا زاون به بعد شد حیدر ننه مرده.
آبجی تو رو خدا گریه نکن . جیگر حیدر آتیش میگیره. بیگیر این
دستمالو.
هر روز صبح میرفتیم در حجره همینجور به یه جا خیره می شدیمو
روزو به شب میرسوندیم. اهل گذر میدید ن حیدر حال و روزش
کیشمیشی شده.
تا یه شب
دوباره
آمد به خوابمون.
ایندفعه یه شمع صورتی گذاشت پیش شمعمون و گفت: حیدر توکل کن به خدا.
یهو از خواب پریدیم. یه حالی داشتیم غریــــــــــــــــــب.
خودمونم نمیدونستیم چه حالیه.
از یه طرف فکر و ذکر خورشید خانوم و ننه میومد تو کلمون از یه
طرف جریون اون خواب یه جورایی فکرومون مشغول کرده بود.
حسابی گیرپاج کرده بودیم.
تا اینکه یه روز رفتیم یه سر پیش ممد نتی.
گفتیم: ممد به دادمون برس.
حیدرت داره از دست میره.
ممد گفت : ای بابا پهلوون چه خبره ؟یخده تحمل داشته باش دنیا که
به آخر نرسیده داااااااااااااااش. مگه این دااااااااااااااااااشت مرده. خودمون راهشو نشونت میدم.
قرار شد هر روز یکی دوساعت بریم پیش ممد تا یخده اسرار
کامپیوترو نت و پت و این چیزا رو تعلیم بیبینیم.
مخ که نبود. سنگ چخماغ بود.
مدام جرقه میزد .
خلاصه بعد از یه ماهی فوله فول شدیم.
فوله فول که نه . یه چیزایی رفت توی این سنگ چخماغ.
به پیشنهاد ممد رفتیم یه کامپیوتر خریدمو . کارت اینترنتیو . بعد هم
یه وبلوگ مشتی درست کردیم.
شبا که میرفتیم خونه می نشستیم درد دل حیدرو توش می نوشتیم .
اما خب چون جوونای امروزی از این قسم مکتوبات رو نمی پسندیدند.
یخده رفت و اومد کم بود.
نا امید شدیم.
یه چند وقتی رفتیم تو لک.
تا بالاخره یه شب که رفته بودیم توی وبلوگ .
دیدیم یکی برامون پیغوم گذاشته. بهمون ایراد گرفته بود. گفته بود
چرا اینقدر وبلوگت غمگینه.
دست خودمون نبود یهویی داغ کردیم. به کی چه که ما چی مینویسیم؟
رفتیم توی وبلوگش.
نمیدونیم چی شد؟
یهو دیدیم 2 ساعته نشستیم داریم مکتوباتشو میخونیم.
نیش که نبود ،گاله بود باز شده بود.
خنده که نبود، کرکره دکون بود که هی بالا و پایین میرفت.
جعفر بیست سانتی از پشت تیفال خونه رد میشد.
گفت: چته پهلوون؟ نکنه زده به سرت؟
گفتیم: آره فکر کنیم. شوما باکیت نباشه. یه کاریش میکنیم.
خلاصه...................................