|
یا علی
|
همش چشممون به دست اونایی بود که شمع روووشن میکردند.
چشم انتظاری خیلی سخته.
هیچکدوم اونی نبود که ما دیده بودیم.
دیگه خودمونم یه جورایی کم آورده بودیم. تا اینکه بهمون ثابت شد . بابا اون خواب بوده . قرار نیست که همه خوابا درست از آب در بیاد.
یه چند ماهی گذشت تا بالاخره به حرف ننه گوش دادیمو . ریشو قیچیو دادیم دست ننه.
اونم که از خدا خواسته . جلدی پرید در خونه خورشید خانومو همون دختری رو که خودش نشون کرده بود. برامون خواستگاری کرد.
دختر خوبی بود. ما هم لام تا کام حرف نزدیم.
یه چند روزی دستمون به رفت و آمد و خرید و پرید بند شد.
تا بالاخره یه روز عروس خانومو آوردیم خونه.
زندگی یه جورایی دیگه شد واسمون. هم من هم ننه حیدر از تنهایی در آمده بودیم.
ننه حیدر دستت درد نکنه شریک خوبی برامون پیدا کردی حرف نداره.
۳، ۴ سالی گذشت.
کارمون شده بود صبح کله سحر بریم چند تا نون سنگک بخریمو و یه دیگ حلیم عدس و خلاصه دور همی بخوریمو . بعد ما بریم در حجره.
یه روز دم حجره نشسته بودیم که دیدیم خونه شاگردمون سراسیمه داره میاد طرف حجره.
وقتی رسید نفسش در نمیومد. بهش گفتیم . علی چی شده ؟
رنگش پریده بود و فقط تونست بگه. پهلوون جلدی برو خونه.
ما دیه حال خودمونو نفهمیدیم. گیرپاج کردیم.
دیگه نفهمیدیم چطور رسیدیم خونه. درو که باز کردیم. دیدیم عروس افتاده رو دست ننه حیدر.
دم در که رسیدیم صدای شیون ننه رو شنیدیم. چشمامون سیاهی رفت. نفهمیدیم چی شد. خودمونو رسوندیم توی حیاط.که دیدم عیال روی دست ننه افتاده.
جلدی پریدیم بالا سرش . گفتیم :
چی شده ننه ؟ چه بلایی سرمون اومده؟
ننه گفت : الهی ننت بمیره . عروسم حالش خیلی بده. جلدی برو براش حکیم بیار.
پریدیم رو دوچرخه و ازتوی کوچه پس کوچه ها خودمونو رسوندیم در خونه حکیم. ماجرا رو گفتیم و حکیمو برداشتیمو اوردیم خونه.
حکیم احوال مریضو وارسی کرد و گفت : کاری از دست من بر نمیاد. توکل کنید به خدا.
باز دنیا جولوی چشمای حیدر سیاه شد.
حال خودمونو نفهمیدیم. چشم که باز کردم دیدم ننه بالای سرمونه داره شیون میکنه و تو سر و مغزش می کوبه. عیال هم بی جون روی تخت توی حیاط افتاده.
چاره ای نبود. باید تن میدایم.
دیگه کارمون این شده بود که از صبح تا شب عیالو ترو خشک کنیم . تبش بالا بود. اما هر چی بیشتر بش میرسیدیم بدتر میشد.
تا اینکه دیه،
تاب نیوردو جونشو تسلیم کرد.
ببین آبجی مام اونوقت خیلی آبغوره گرفتیم.اما خوب دیگه کاریش نمیشد کرد حالا شما خودتو کنترل کن.
خلاصه باز ما موندمو ننه حیدر.
مادر بچه ها هم که فوت کرده بود.
شرمنده از بس ناراحتیم حال خودمون نمی فهمیم چرت و پرت میگیم .
بچه کجا بود؟
خدا بیامرز بچش نمی شد.
خلاصه............................................