|
یا علی
|
سام لیک خدمت برو بچ
آره،جونم واستون بگه . هرچی ممد نتی گفت
موبه مو اجرا کردیم.
آی دیمونو زدیم توی وبلوگ.
یه مدت منتظر نشستیم . اما اد نکرد که نکرد.
آخه میدونین خیلی خانومه،
نبایدم به ما با این سیبیل کلفتمون نیگاه کنه.
شاید اگه مام بودیم از این پهلوون حیدر با این هیبتش میترسیدیم.
اما به خدا ما دلمون مثل یه گنجیشک
کوچیکه . نیگابه سیبیل کلفتمون نکینین.
خلاصه دیگه نمیدونستیم چیکا کنیم.
یه وقتایی آپ میکنه بعد میاد برامون پیغوم
میزاره که ما بریم وبلوگش . مام که سر از پا
نمیشناسیم . با کله میریم.
اونجا که میریم زبونمون بند میاد . دستو پامونو
گم میکنیم. اصلا بی حس میشه . از مغز نگو
که دیگه کار نمیکنه.
کلی به این مغز نداشتمون فشار میاریم که
چی بنویسم ؟ از چی بگیم؟ اما انگار نه انگار .
خلاصه یه چیزایی سر هم میکنیمو میایم.
پاک موندیم تو کار خودمون.
خوب دیگه چاره ای نیست.
باید صبر کنیم. تا ببینیم خدا چی میخواد.
دل پهلوون بد جوری گرفته.
پهلوونو دعا کنین تو رو خدا

توکل به خدا![]()
خلاصه حرفای اون وبلوگه یه جورایی به دلمون نشست.
ای داد بیداد دوباره یه چیزی به دلمون نشست.
یه پیغام مشتی براش گذاشتیم و جیم فنگ شدیم.
فرداش که رفتیم توی وبلوگمون دیدم باز اومده و تشکر کرده.
عرق شرم رو پیشونیمون نشست. نمیدونیم والا چه حالی بود؟ اما بــــــــــــــــــــــــد نبود.
حال و هوامون عوض شده بود. یه چیزی مارو میکشید تو وبلوگش نمیدونیم چی بود؟ اما بــــــــــــــــــــــــد نبود.
اونم ول کن نبود ادددددددددد گیر داده بود چرا اینقده وبلوگت غمگینه.
ای بابا حالا بیا و درستش کن.
تا اینکه قربونش برم اما رضا مارو طلبید. رفتیم پا بوسش و یه ده روزی بست نیشستیم تا مرادمونو بده.شب دهم بود که،
به آقا گفتیم : آقایی ، سروری، نوکرتیم به مولا، یه نیمچه نیگاهی به این حیدر گردن شیکسته بنداز. بخدا هیچی نمیشه..یه نیگا ،این تن بمیره یه نیگا.
یه نیگا کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!! دست و پامون سست شد.
ای ول خودشه همونی که داره توی صحن راه میره !!!با همون چادر سفیده و گلای صورتی!!
جستی زدیم واز جا پریدیم.
اومدیم بریم کفشداری کفشامونو بگیریم دیدیم نه! نمیشه از دست میره. همینجوری پای برهنه پریدیم تو صحن .
آروم آروم که کسی گیر نده دنبالش رفتیم. از این صحن به اون صحن میرفت. یه دور کامل مارو گردوند دور آقا.
یهویی دیدیم باز سر جای اولمونیم. خوب نیگاش کردیم خودش بود . ایول پهلوون بالاخره پیداش کردی دستمریزاد.
چشم ازش بر نمیداشتیم که مبادا گمش کنیم. که یه صدایی گفت : ننه الهی خیر از عمرو جوونیت ببینی. میشه این زنبیلو برام بیاری؟
برگشتیم دیدیم دور از جونتون عینهو ننه ی خدا بیامرزمونه.
اشک تو چشامون جمع شد . گفتیم : ای به چشم ننه . الهی حیدر به قربونت بشه. کوجا ببرم برات؟
گفت : ننه بیار تا دم در که بزارم تو تاسکی.
خلاصه یه چشمون به اون بود یه چشمون به دم در تا اینکه رفتیمو زنبیلو برای پیرزنه گذاشتیم تو تاکسی و برگشتیم.
ای دل غـــــــــــــــــــــــــــــافل
نبود که نبود!!!!!!!!!!!!
پاهامون سست شده بود. نیشستیم وسط صحن. یه نیگاهی به گنبد طلایی آقا انداختیمو ازش خواستیم که هر چی به صلاحمونه همون بشه.
فرداش برگشتیم تهروون.
وقتی برگشتیم دیه طاقت نیوردیم یه راست رفتیم تو اینترنت.
وبلوگو که باز کردیم ،دیدیم دستمریزاد، ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول
هی اومده و رفته نگرونمون شده. نمی دونی تو دلمون چه خبرایی شده بود؟؟؟؟؟ از خوشحالی همچی پریدیم بالا که کلمون خورد به طاق.
جعفر بیست سانتی پشت دیفال خونه واستاده بود . یهو گفت: پهلوون چی شده؟ مرغای عشقت تخم گذاشتن؟ ،بیلیط بخت آزماییت برنده شده؟ یا باز زده به سرت؟
گفتیم: نه بابا، تو هم ااااااااااااااااااد واسا زیر پنجره خونه ما. این همه جا برو پی کارت بابا.
رفتیم یه نظر مشتی براش گذاشیتمو خلاصه خودمونو براش لوس کردیم.
فرداش اومدو نوشت . ای پسر بد کجایی ؟ چرا خبر نمیدی کجا میری؟ دلم هزار راه رفت؟ گفتم نکنه خودتو سر بنیست کردی.
ایــــــــــــــــــــــــــول ایــــــــــــــــــــــــــــــول ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ کردیدم.
تصمیم گرفتیم که دیگه وبلوگمونو از حالو هوای غمگینی در بیاریم.
یه شب نیشستیم با خودمون فکر کردیم. هی فکر کردیمو هی فکر کردیم. تا اینکه تصمیم گرفتیم این وبلوگو بزنیم.
از ممد نتی پرسیدم چیطو میشه با این خانومه صحبت کرد ؟ چیطو میشه یه نظردیدش؟ خیلی دلمون میخواد ببینیمش.
ممد گفت: اووووووووووووووووووو صبر کن پیاده شو باهم بریم. این چیزا کلی رسمو رسومات داره همینجوری الکی که نمیشه.
گفتیم : خوب چیکا کنیم؟ شوما یادمون بده.
گفت : باید بری تو وبلوگش براش یه نظر گل منگولی بزاری.
بعد بیای تو وبلوگ خودتو آی دیتو بزاری . زیرشم بنویسی هر کی عشقش کشید این آی دیو اد کنه.
- آی دی دیگه چه صیغه ایه؟
- بابا صیغه کوجا بود ؟ تازه میخوایین آشنا بشین. آی دی ام حکم آدرس خصوصیو داره. شیر فهم شد؟
- ای یه چیزایی فهمیدیم.
خلاصه............................................................
این آی دیه حیدر خوشمرامه هر کی عشقش کشید ادش کنه. آدرس وبلوگ فراموش نشه آف بزارین.
pahlevoonheydar
زت زیاد
اااااااااااااااااااااااااااااای ول پهلوون گفتیم به کسی دل نمیبندی، اما انگار
خورشید زندگیتو از این رو به اون رو کرده بود.
یه روزنیشستیم با خدای خودمون خلوت کردیم. گفتیم :
اااااااااااااااااااااای خدا دیدی پهلوونت چطوری شکست؟ دیدی پهلوونت
با خاک یکی شد؟ بگیر دستمونو نزار سنگینیه این غم بشکونه
کمرمونو.
بد روزایی بود.
خلاصه من و ننه یه روزایی رو گذروندیم که سگ نگذروند.
به یه سال نکشید که ننه از غصه خورشید خانوم یا شایدم از حال و
روز ما بوده ؟ شاید میدیده حیدرش داره ذره ذره آب میشه.
مریض شد و به جا افتاد.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااای حیدر ننت هم داره تنهات میزاره . چی مـــــــــــــــــــی کنی ؟
ننه هر روز ضعیف و ضعیفتر میشد تا اینکه یه روز جمعه حیدرو
تنها گذاشت و رفت.
حیدر ا زاون به بعد شد حیدر ننه مرده.
آبجی تو رو خدا گریه نکن . جیگر حیدر آتیش میگیره. بیگیر این
دستمالو.
هر روز صبح میرفتیم در حجره همینجور به یه جا خیره می شدیمو
روزو به شب میرسوندیم. اهل گذر میدید ن حیدر حال و روزش
کیشمیشی شده.
تا یه شب
دوباره
آمد به خوابمون.
ایندفعه یه شمع صورتی گذاشت پیش شمعمون و گفت: حیدر توکل کن به خدا.
یهو از خواب پریدیم. یه حالی داشتیم غریــــــــــــــــــب.
خودمونم نمیدونستیم چه حالیه.
از یه طرف فکر و ذکر خورشید خانوم و ننه میومد تو کلمون از یه
طرف جریون اون خواب یه جورایی فکرومون مشغول کرده بود.
حسابی گیرپاج کرده بودیم.
تا اینکه یه روز رفتیم یه سر پیش ممد نتی.
گفتیم: ممد به دادمون برس.
حیدرت داره از دست میره.
ممد گفت : ای بابا پهلوون چه خبره ؟یخده تحمل داشته باش دنیا که
به آخر نرسیده داااااااااااااااش. مگه این دااااااااااااااااااشت مرده. خودمون راهشو نشونت میدم.
قرار شد هر روز یکی دوساعت بریم پیش ممد تا یخده اسرار
کامپیوترو نت و پت و این چیزا رو تعلیم بیبینیم.
مخ که نبود. سنگ چخماغ بود.
مدام جرقه میزد .
خلاصه بعد از یه ماهی فوله فول شدیم.
فوله فول که نه . یه چیزایی رفت توی این سنگ چخماغ.
به پیشنهاد ممد رفتیم یه کامپیوتر خریدمو . کارت اینترنتیو . بعد هم
یه وبلوگ مشتی درست کردیم.
شبا که میرفتیم خونه می نشستیم درد دل حیدرو توش می نوشتیم .
اما خب چون جوونای امروزی از این قسم مکتوبات رو نمی پسندیدند.
یخده رفت و اومد کم بود.
نا امید شدیم.
یه چند وقتی رفتیم تو لک.
تا بالاخره یه شب که رفته بودیم توی وبلوگ .
دیدیم یکی برامون پیغوم گذاشته. بهمون ایراد گرفته بود. گفته بود
چرا اینقدر وبلوگت غمگینه.
دست خودمون نبود یهویی داغ کردیم. به کی چه که ما چی مینویسیم؟
رفتیم توی وبلوگش.
نمیدونیم چی شد؟
یهو دیدیم 2 ساعته نشستیم داریم مکتوباتشو میخونیم.
نیش که نبود ،گاله بود باز شده بود.
خنده که نبود، کرکره دکون بود که هی بالا و پایین میرفت.
جعفر بیست سانتی از پشت تیفال خونه رد میشد.
گفت: چته پهلوون؟ نکنه زده به سرت؟
گفتیم: آره فکر کنیم. شوما باکیت نباشه. یه کاریش میکنیم.
خلاصه...................................