تبليغاتX
شب دهم
یا علی
هر وقت میرفتیم امامزاده شمع روووووشن کنیم.

همش چشممون به دست اونایی بود که شمع روووشن میکردند.

چشم انتظاری خیلی سخته. 

هیچکدوم اونی نبود که ما دیده بودیم.

دیگه خودمونم یه جورایی کم آورده بودیم. تا اینکه بهمون ثابت شد . بابا اون خواب بوده . قرار نیست که همه  خوابا درست از آب در بیاد.

یه چند ماهی گذشت تا بالاخره به  حرف ننه گوش دادیمو . ریشو قیچیو دادیم دست ننه.

اونم که از خدا خواسته . جلدی پرید در خونه خورشید خانومو همون دختری رو که خودش نشون کرده بود. برامون خواستگاری کرد.

دختر خوبی بود. ما هم لام تا کام حرف نزدیم.

یه چند روزی دستمون به رفت و آمد و خرید و  پرید بند شد.

تا بالاخره یه روز عروس خانومو آوردیم خونه.

زندگی یه جورایی دیگه شد واسمون.  هم من هم ننه حیدر از تنهایی در آمده بودیم.

ننه حیدر دستت درد نکنه شریک خوبی برامون پیدا کردی حرف نداره.

۳، ۴ سالی گذشت.

کارمون شده بود صبح کله سحر بریم چند تا نون سنگک بخریمو و یه دیگ حلیم عدس و خلاصه دور همی بخوریمو . بعد ما بریم در حجره.

یه روز دم حجره نشسته بودیم که دیدیم خونه شاگردمون سراسیمه داره میاد طرف حجره.

وقتی رسید نفسش در نمیومد. بهش گفتیم . علی چی شده ؟ 

رنگش پریده بود و فقط تونست بگه. پهلوون جلدی برو خونه.

ما دیه حال خودمونو نفهمیدیم. گیرپاج کردیم.

دیگه نفهمیدیم چطور رسیدیم خونه. درو که باز کردیم. دیدیم عروس افتاده رو دست ننه حیدر.

دم در که رسیدیم صدای شیون ننه رو شنیدیم. چشمامون سیاهی رفت. نفهمیدیم چی شد. خودمونو رسوندیم توی حیاط.که دیدم عیال روی دست ننه افتاده.

جلدی پریدیم بالا سرش . گفتیم :

چی شده ننه ؟ چه بلایی سرمون اومده؟

ننه گفت : الهی ننت بمیره . عروسم حالش خیلی بده. جلدی برو براش حکیم بیار.

پریدیم رو دوچرخه و ازتوی کوچه پس کوچه ها خودمونو رسوندیم در خونه حکیم. ماجرا رو گفتیم و حکیمو برداشتیمو اوردیم خونه.

حکیم احوال مریضو وارسی کرد و گفت : کاری از دست من بر نمیاد. توکل کنید به خدا.

باز دنیا جولوی چشمای حیدر سیاه شد. 

حال خودمونو  نفهمیدیم. چشم که باز کردم دیدم ننه بالای سرمونه داره شیون میکنه و تو سر و مغزش می کوبه. عیال هم بی جون روی تخت توی حیاط افتاده.

چاره ای نبود. باید تن میدایم.

دیگه کارمون این شده بود که از صبح تا شب عیالو ترو خشک کنیم . تبش بالا بود. اما هر چی بیشتر بش میرسیدیم بدتر میشد.

 تا اینکه دیه،

 تاب نیوردو جونشو تسلیم کرد.

ببین آبجی مام اونوقت خیلی آبغوره گرفتیم.اما خوب دیگه کاریش نمیشد کرد حالا شما خودتو کنترل کن.

خلاصه باز ما موندمو ننه حیدر.

مادر بچه ها هم که فوت کرده بود.

شرمنده از بس ناراحتیم حال خودمون نمی فهمیم چرت و پرت میگیم .

 بچه کجا بود؟

خدا بیامرز بچش نمی شد.

خلاصه............................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:57  توسط پهلوون حیدر  | 

سام علیک خدمت تموووووووووم بر و بچ

نوکر همتون هستیم .

بابا آپ می کنیم به مولا.

حول نکنین این حیدر ننه مرده رو.

قصه ی ما  از اون قصه های الکی نیست که

 یه حال و هوا ی دیگه داره.

یخده صبر کنین.

زت زیاد

رخصت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:49  توسط پهلوون حیدر  | 

میخوایم توی این پست یا بهتره بگیم تو این دخمه واستون بگیم که چی شد که حیدر همچین شد.

آره جونم واستون بگه ،

یادم میاد توی محله پاچنار توی یه خونه ی کوچیک زندگی میکردیم.

این حیدر ننه مرده ، یکی از شبهای تابستون که بالای پشت بوم خوابیده بود.

 یه خواب دید.

 اونم چه خوابی؟

داشتیم دم امامزاده داوود شمع روشن میکردیم که یهو دستشو دیدیم که یه شمع روشنو آورد و اد گذاشت  کنار شمع ما.  

دیگه حـــــــــــــــــــــــال خودمونو نفهمیدیم.

با اینکه توی مراممون نبود که  تو رو ضیفه نامحرم نیگاه کنیم ،اما تو خواب مرامو پرام سرمون  نمی شد.

برگشتم نیگاش کردیم.

کاش نیگاه نکرده بودیم.

نمی گیم خوشکل بود. اما یه جورایی به دلمون نشست.

آیییییییییییییییییی حیدر بسوزه پدر عشق.

صبح که بیدار شدیم  منگ بودیم، انگاری یکی مثل سقز مغزمونو جویده بود .

صدای ننمون مارو به خودمون اورد. رفتیم لب پشت بوم دیدیم بیچاره داره از چاه آب میکشه. جلدی خودمونو رسوندیم توی حیاط سطلو ازدسش گرفتیم. گفتیم :

حیدر به قربونت بره ننه، اینکارا رو دیگه نکن. بزار این غلومت خودش انجوم میده.

ننه گفت: برو بابا، یه عمره خودم این کارا رو انجوم دادم. چی شده امروز غلومم شدی؟

گفتیم: هیچی ننه خواب دیدیم.

ننه: خواب چی ؟ خواب کی؟

همه رو مو به مو براش تعریف کردیم. بعد ننه گفت :

خواب دیدی خیر باشه. شتر در خواب بینه پمبه دونه گهی لپ لپ خوره گه دونه دونه!!!!!!

خلاصه اون روز تا شب حال خودمونو نمیفهمیدیم. ننه هم که حال مونو میدید با خودش فکر کرد که نه دیگه این پسر بزرگ شده باید براش عیال بیاریم.

از فرداش ننه که الهی قربونش برم راه افتاد توی درو همسایه و غریبه  دوست و آشنا  دنبال دختر می گشت.

توی محله زیر گذر همه یه جورایی حیدرو نیگا میکردن. انگاری همه میفهمیدن حیدر اون حیدر سابق نیست. اوضا بی ریخت شده بود.

هر کسی یه جوری میخواست بفهمه درد حیدر چیه.

ننه حیدرهر روز یکی رو بهم معرفی میکرد. اما هیچکدوم اونی نبود که حیدر گردن شیکسته توی خواب دیده بود.

تا اینکه یه روز خسته شد و شروع کرد به داد و قال کردن سر حیدر:

بابا من خسته شدم. پاهام دیگه نا نداره ، از بس در این خونه و اون خونه رو زدم دیگه روم نمیشه توی محل سر بلند کنم.

یاالله زود تصمیمتو بگیر . من دیگه پامو از دراین خونه بیرون نمی زارم ،بعد شروع کرد به گریه کردن.

قلب ما هم کوچیکه داش طاقت دیدن اشکای ننه رو نداره.

گفتیم:

ننه الهی حیدرقربونت بره. نوکرتیم، تو دیگه نمک به زخممون نپاش، بزار به درد خودمون بسوزیم. این اشکای قشنگتم بیخودی حروم نکن. الهی حیدر برات بمیره.

ننه اشکاشو پاک کرد و گفت: باشه ننه، هر جور خودت میدونی. اما بدون که اون چیزی که تو خواب دیدی گیرت نمیاد. تموم این دخترایی که من نشونت دادم مثل پنجه ی آفتاب میمونن. نمیدونم اون چی بوده که از همه ی اینا بهتر بوده؟

ننه خوشگل نبود . اما به دلمون نشست. بزار بی نیم چی میشه، شاید خدا یه فرجی کرد و خودش با پای خودش اومد تو زندگی حیدر.

خلاصه................................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:4  توسط پهلوون حیدر  | 

 

سلام علیکم

 

 با اجازه ی تموم پهلوونای کوچیک و بزرگ

 

 

رخصت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:51  توسط پهلوون حیدر  |